خرید بک لینک
...وقتی دوتایی مون حال مساعدی نداریم و صبح یهو میگه پاشو بریم پارک پیاده روی ...وقتی اوایل جولای هست و هوا ابریه و ما از کنار بوته های تمشک کوچه ها و حیاطها رد میشیم و به تمشکهای نرسیده چشم می دوزیم ...وقتی میگم باهام انگلیسی حرف بزن و همون اول کار از گرامرم غلط میگیره و من قاطی میکنم که ولش اصلا...وقتی میخواد جو پیاده روی رو دوباره به حالت صلح برگردونه و میگه بیا این ترانه رو بخونیم ...و سه خط از متن ترانه ی راک اند رول دهه ی هفتاد با اسم عجیب (شُوادی وادی ) رو تکرار میکنه و ازم میخواد باهاش بخونم ...و ما با خوندنLet's go for a little walkUnder the moon of loveLet's sit down and talkو تکرار کنان در حالیکه مادرها و بچه های دبستانی کلاه ایمنی به سر با دوچرخه هاشون در حال رفتن مدرسه از کنار ما رد میشن به کفترها و قوها و غازهای کانادایی و چنگرهای پارک محله میرسیم...

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 5:42

بابا با هوشیاری ۶ توی آی سی یو بستریه امروز صبح آرشیو اینستام یه عکس و متن از هفت سال پیش در همین روزهای تیر رو یادآوری کرد عکس از خونه های قدیمی روستای محل تولد مامان و باباست و متنش آه متنش گفتم که پدر زنگ زده تهران : دختر پاشو بیا بیا تا باهم بریم نِرسو خنک شیم ..یهو دیگه چشمم بقیه ی متن رو ندید با اشک گفتم: بابا جان نمیتونم بیام منو ببخش پاشو بابا چشمهاتو بازکن عزیز دلم پاشو عزیزم میخوام ببوسمت نازت کنم دست بکشم روی سرت

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 12:55

همین دو سه باری که در سال میره سفر و دو شبی نیست احساس تنهایی بی نهایتی میکنم ، یه حس بد بی کسی و دوری آمیخته با یه وحشت بزرگ ... که خیلی فرق داره با اون احساس تنهایی ای که تهران داشتم ... اون یکی پیش این تنهایی اینجام خیالی و توهمی بیش نبود ... ..بعد با خودم میگم نکنه از بس نشستم توی اون آپارتمان ۴۵ متری تهران و از تنهایی عَر زدم جهان داره تنبیهم میکنه که بهم درس بده : ببین تنهایی های بدتری هم هست!!!اگه اونجا تنها بودی و حس بی کسی داشتی همه همزبون بودن ، دلت خوش بود هر وقت اراده میکردی میرفتی آخر هفته پیش خاله هات ، تعطیلات پیش خونواده ات ، سفر به ییلاقات بچگیت ...اما اینجا تنهاییم بی نهایته . گاهی که سینه ام تنگ میشه و یه حس گرفتگی توی گلوم که انگار غذا گیر کرده با خودم میگم : فرض کن همین الان مُردی. اگه تهران بودی تا آخر هفته که آزی بیاد خونه ات بهت سربزنه طول میکشید پیدات میکرد اما اینجا؟؟؟یک ماه؟ دوماه؟ سه ماه؟؟؟....نمیدونم چرا به حس تنهاییم فراموشی هم اضافه شده گیج شدم من آدمهارو فراموش کردم یا اونا منو ؟؟چرا حس میکنم مثل یه آدم مُرده کامل فراموش شدم؟؟این روزا میشینم از این فکرهای بیخود میکنم...میشینم وسطهاش هم به بابای در حال جنگ با مرگ فکر میکنمبعد میگم کدوممون در حال جنگ نیستیم؟ برای زنده موندن برای بقا، برای یک حال خوب حتی ؟!...غروبی به صورت رنگ پریده و قدمهای آهسته و نامتعادل پل مرد همساده نگاه میکردم پل چند روز پیش همسرش رو از دست داده مراسمی هنوز برگزار نشده و هنوز سوزونده نشدهپل ۶۰ سال با زنش زندگی مشترک داشت و حداقل ۹ سال از همسر بیمارش پرستاری کردحالا خونه خالی شده و پل یحتمل حس تنهایی بزرگی داره شصت سال یک عمره ...یه دور توی باغش زد و ر

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: يکشنبه 10 تير 1403 ساعت: 12:55

جاده ای بود با یه تابلوی( بِد اَند بِرِکفِست) B&Bمنتهی میشد به یه خونه ی خیلی بزرگ قدیمی بالای یه تپه ی سرسبز با یه اسم فرانسوی( پاق ک لِبروس یا لوبقیوس )parc le breos که توی انبوه درختها و چمنهای بلند وسط چندهزار چمنزار گم شده بود ..و گویی پس از تاریخی طولانی و کاربردهای مختلف چند سالیه به هتل و B&B تبدیل شده ...ادامه ی راه یه تعداد اسب، کنار جاده در بادی که میپیچید توی یالهاشون، مشغول چرا بودن و به ماشینهای عبوری چشم دوخته بودن و میگفتن : اینا دیگه کیه ان؟ کجا می تازن با این شدت؟اونورترشون یه مادیان ایستاده بود و کنارش یه کره اسب سفید روی علفها چنان قشنگ دراز کشیده بود که انگار خسته ی عالم بود ...جلوتر، روبروی تابلویی که روی اون یه گوسفند نشسته کشیده بودن و دقیقا روبروی تابلویی یه گوسفند پشمالوی سفید نشسته بود لب لب جاده و با بی خیالی تمام ماشین هارو تماشا میکرد و علف میجوید...یهو خنده اومد رو لبمون ...چه خوشبخت بودن این حیوونها ...وِلز june ۲۰۲۴Gower

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 17:57

صفحه بندی